تبليغاتX
مجله هنر و اندیشه
گفتگوی آنلاین

جمعه بیست و ششم بهمن 1386
دوباره خوانی اشعار مینو نصرت
مینئ نصرتبا وجود شاعران و شاعران متعدد در این مرز و بوم و فراتر و تشدد زبانی در بین شاعران قدیم و جدید. باز در بین شاعران وطنی ساکن و غیر ساکن به نمونه های بسیاری می توان برخورد که به انحای مختلف، مستتر و غیر مستتر "فروغی دیگرند" و یا دیگران.

اما می توان به شنیدن شاعرانی برخاست که تنها خودشانند، چنانکه مینو نصرت تنها مینو نصرت است نه اجتماع ترکیب ها و آرایه های ادبی .

"غرض کرشمه حسن است" و شنیدن صدای مینو نصرت در هزارتوی کلمات

شاعر شنیدنی است ولی میل ..............


جیغ تولد بنفش است یا صورتی؟؟؟؟؟؟

ناگهان
باد تقویم را ورق می زند
جهان
با پنجاه شمع روشن
برابر چشمانم
فریاد می کشد
"
فوت کن "
و
دخترکی در ته چشمانم
پنجاه بار
خاموش می شود .


2

در زمستانی زاده شدم که
در سراسر زمین هیچ نبود
جز
پستانی درشت که
گلوی فریادم را تنگ می کرد
و
سفال آغوشی که
گل سرخ مرا گلدانی شد تا
پس شیشه های یخ زده
به تماشای هیچ
ب ن ش ا ن د .

3

سالروز من بود
سوم اسفند 1385
دست در دستان خورشید
از کوچه ی سحر بیرون آمدم
بر بالین زهدانی می رفتم
که مرا می زاید
پس
قدم بر کوچه ی اول نهادم
هفت نفر دورتر
دیدم
مرده ام بر شانه های جهان
تشییع می شود.
چرا هیچکس
پشت قدم هایم
آب نمی ریزد !!؟؟؟؟؟

 

نه!
دراز نمی کشم
این تابوت هنوز
نقاشی نشده است
این کوچه هنوز
بوی یاس دارد
بیا
فانوس خیالی ات را
در انتهای کوچه
بچرخان...
از مجموع شعر برهوت کاهی رنگ "

 

 

***

 

سنگین و خیس خورده
کف خاک مرده ام
از سبوی لحظه ای
به جرعه ای جرئت , مگر
به سبکی چونان برگ زرد سوخته
تا پرتگاه خاکستر , بال بر گشایم
و تورا از خویش نشناسم.
دستهایت را در دست می گیرم
و خشکی دستانم
دستهای تورا شیار می کشند
تلخی هایم
خراش روی آینه ,
که تا نگاه میکنی, صورتت زخم بر می دارد.
می بوسمت
تا بشنوم که هستم
و این قصیده ی وارونگی
همچنان طویل و بلند است ....

 ***

 

سر آغاز اندوهم نبودی

تا قامت سترگ رنجم

هم قد شانه های تو باشد

باری

به فریادی شوقناک

دریچه ی تمام روزها را بستی و

کوزه ام

تکیه بر تنهائی داده

به پیامبر چشمانت خیره ماند

به هفت روز و

هر روز با نامی منسوب به قبیله ای که می خواستی

کوزه ام را به سنگ شکستی

نه نیمکت نشین کلیسا و کنیسا بودم

نه مسجد

نه از قوم لوط بودم

نه گمورایی

تنها می شنیدم

حوا صدایم می زنند

و می دانستم

نام من لیلی ست

من

تازه به این زندان نیامده ام

دیریست با پیراهن عشق بر تن

عریانی را به نماز ایستاده ام

و

رنج طویل من

زندان روز هائی است که تو برای عشق بریده ای

آه... دروغ نبود وقتی گفتم

دوستت.......

 


با مشاهده ایراد اطلاع دهید تا اصلاح شود

 

+ درج در 18:11 توسط آپولون .